
Wednesday, November 11, 2009
Friday, October 30, 2009
رحيق ِ رحمت !
در روزهای ِ گذشته از اين ور و آن ور ، شايعه هايی به گوش رسيد كه سيدعلی گدا عمرش را داده به شما ، يا قرار است بدهد يا در حال ِ دادن است .
مردم عجولند و جلوتر از آرزوهايشان حركت می كنند وگرنه مرگ ، شتری نيست كه آلزايمر داشته باشد و فراموش كند جلوی ِ خانه ی ِ سيدعلی بخوابد ؛ پاركينسون هم ندارد كه نتواند جلوی ِ خانه اش زانو بزند . با اين همه ،حالا كه به قول ِ ناصرالدين شاه سی كرور رعيت ِ ايرانی چشمشان به دنبال ِ استخلاص ِ آقاست ، بياييد فرض كنيم خامنه ای رحيق ِ رحمت را سركشيده و روز ِ بعدش مجلس ِ خبرگان برای ِ گزينش ِ رهبر ، تشكيل ِ جلسه داده است .
* * *
( جلسه ی ِ خبرگان تشكيل شده . مشتی آخوند كه مجموع ِ سن شان بيشتر از عمر ِ كره ی ِ زمين است ، نيمی خواب و نيمی مات ، روی ِ صندلی ها وا رفته اند . رفسنجانی رييس ِ مجلس ِ خبرگان، ملچ و ملوچ می كند و با دست ِ شكسته جلسه را كليد می زند .)
رفسنجانی : با عرض ِ تسليت ! آقايان مستحضريد كه امروز جهت ِ انتخابی مهم دور ِ هم جمع شديم . انتخابی كه ای كاش بيست سال ِ پيش می كرديم و كسی را كه واقعاً لياقت ِ رهبری داشت بر اين كرسی می نشانديم !
ـ (يک صدا از ميان ِ جمع ) حاج آقا ، خدا بد نده ... يد ِ بيضاتون چی شده ؟
ـ رفسنجانی : از بس در زمان ِ رهبری ِ سابق، استغفار كردم و ذكر ِ "خودم كردم كه لعنت بر خودم باد" گرفتم و گفتم بشكنه اين دست كه نمک نداره بالاخره خداوند دعای ِ ما رو مستجاب كرد ... علی ايحال آقايان ِ علما اجازه بفرمايين در ابتدای ِ جلسه از بيانات ِ عالمانه و روشنگرانه ی ِ حضرت ِ آيت الله هـُذلولی ِ دنبلانی مستفيض بشويم .... حضرت ِ آيت الله هذلولی ! بفرماييد خواهش می كنم ...
(جلسه برای ِ لحظاتی ساكت می شود اما صدايی از آيت الله هذلولی ِ دُنبلانی شنيده نمی شود . احمد ِ خاتمی با داد و فرياد يا به قول ِ سيدمحمد ِ خاتمی "با بد اخلاقی "خودش را به تريبون می رساند)
ـ احمد ِ خاتمی : مرگ بر منافق ... مرگ بر ضد ِ ولايت ِ فقيه ... آقايان ! اين آقا بيست سال خون به دل ِ آقامون كرد!... حالام آقا ميگه دوره ی ِ رهبری ِ آقا استغفار می كرده !... يا آقا امام ِ زمان ! ... آقايون ، اين آقا نبايد بشينه جای ِ اون آقا !
ـ ( عده ای بی حال و كم شمار ) : مرگ بر صدام ... ضد ِ اسلام .
ـ احمد ِ خاتمی : اجازه بفرماييد ! به نظر ِ من در مقطع ِ حساس ِ فعلی كه دشمنان ِ خبيث ِ انقلاب قصد ِ براندازی ِ نظام ِ مقدس ِ ما رو دارن، فقيه ِ بزرگواری بايد رهبر بشه كه به نهايت بی رحم و درنده باشه ... عزيزی كه برای ِ پاره كردن ِ ضد ِ انقلاب دندان هايی به غايت تيز و برنده داشته باشه نه كسی كه اهل ِ زد و بندهای ِ نرم و پشت ِ پرده باشه ... ما روباه لازم نداريم ، تمساح لازم داريم ... هاشمی احتياج نداريم ، مصباح نياز داريم !
ـ ( جمعی از خبرگان مخالفت می كنند و هماهنگ شعار می دهند ) : ما اعتراض داريم ... صيغه نياز داريم ... ما اعتراض داريم ... صيغه نياز داريم ...
( آيت الله مكارم ِ شيرازی به احمد ِ خاتمی اعتراض می كند )
ـ مكارم : تمساح چيه آقا ؟... مقلدان ، قبض ِ روح ميشن ! ... اين چه بساطيه ؟؟ ... وا تشيّــُـعا ! ... اون از آغاجری كه گفت مقلّـِد، ميمونه ، اين از شما كه می فرماييد مقلّــَد تمساحه ! ... الله اكبر ! ... اين چه عداوتی ست با اهل ِ تشيع ؟ ...
آقايان ِ علما ! من اعلام ِ وحشت می كنم ! والله اين رويه ،درست نيست ... رهبری ، به خصوص در موقعيت ِ كنونی كه مردم با حكومت تلخ شدن بايد شيرين باشه ... وجود ِ شكرينی داشته باشه ... حضور ِ قندپهلويی داشته باشه ... شكرپاشی باشه كه بتونه كام ِ امت ِ اسلامو شيرين كنه ... گفت : من شكر اندر شكر اندر شكرم ... تو طلب اندر طلب اندر طلبی ! ...
(آيت الله يزدی توی ِ حرفش می پرد )
ـ آيت الله يزدی: اهه ... اين كه همش شد شيكر ، پس لاستيک چی ؟! ... ارزش های ِ اول ِ انقلاب چی ؟ ما دو تا كمپرسی لاستيک آتيش زديم تا انقلاب ِ شكوهمند ِ اسلامی پيروز شد . (يكی را مخاطب قرار می دهد ) مگر اينطور نبود حضرت ِ آيت الله فلان ِ فلان جايی ؟
ـ آيت الله فلان ِ فلان جايی (از جا بلند می شود ) : اعنتنی به جميع الاموری و كفيتنی فی منقلبی و مثوای به موونه كل موذ و طاع و باغ فقد بلغ مجهودی سند من سند له لاغياث ما اهمنی شعاع الشمس و حفيف الشجر فاقتی لا تقطعنی جلابيبهن نحوک مستودع ... (احمد ِ خاتمی حرفش را قطع می كند)
ـ احمد ِ خاتمی (به فلان ِ فلان جايی ) : بشين بابا حال نداری ! عربی شو به رخ ِ ما می كشه ! ... (به خبرگان ) ... آقايان ! من واقعاً نفهميدم چرا امروز حضرت ِ آيت الله مصباح ِ يزدی در جلسه حاضر نيستن اما بلاترديد به جز ايشون هيچ كس صلاحيت ِ ولايت بر امت ِ اسلامی نداره علی الخصوص اين آقا (اشاره به رفسنجانی) كه هم منافقه ، هم ضد ِ ولايت ِ فقيه .
( ناگهان در ِ مجلس باز می شود و خانم ِ عفت ِ مرعشی ، همسر ِ رفسنجانی ، خاک انداز در دست و چادر به كمر وارد می شود . يكراست و با جيغ و داد به طرف ِ احمد ِ خاتمی می رود و چند ضربه ی ِ خاک انداز كارش می كند .)
ـ عفت : پدرسوخته ی ِ نا سيّد ... حاج آقا صلاحيت نداره ؟! ... چطور بچه گيات صلاحيت داشت ... حالا نداره ؟!
.
.
. ( ايست / پرتاب ِ زمان به جلو )
.
.
ده سال بعد !
( يک صفحه از خاطرات ِ چاپ شده ی ِ هاشمی ِ رفسنجانی )
آخيش ، بعد از بيست سال يک نفس ِ راحت كشيدم . امروز خبر آوردند آقای ِ خامنه ای فوت كرده . كمی گريه كردم ،دلم باز شد . بعدش خنده ام گرفت . اواخر بين مان شكر آب شده بود . با محسن رفتيم پيش ِ آيت الله هذلولی ِ دنبلانی . ايشان را قانع كردم كه در اوضاع ِ فعلی كه نظام با بحران ِ جدی مواجه است ، هيچ كس به جز من نمی تواند آن را نجات دهد . ايشان مدتی ست گوش هاش سنگين شده . خيلی داد زدم تا منظورم را فهماندم ، به طوری كه صدايم گرفت . دست ِ آخر پذيرفتند . قرار شد فردا نطق ِ مفصلی در حمايت از من برای ِ تصدی ِ مقام ِ رهبری ايراد كند . اكثر ِ علما از او حرف شنوی دارند . قول دادم اگر موثر بيفتد ، جبران كنم . به بچه ها گفتم به اعضای ِ خبرگان تلفنی اطلاع دهند كه فردا ظهر ساعت ِ 12 جلسه ی ِ اضطراری تشكيل می شود . همين طور دستور دادم به مصباح ِ يزدی برسانند كه من فردا ده دقيقه زودتر از اتمام ِ جلسه ی ِ خبرگان ، محل را ترک می كنم (!) . وقتی آمدم خانه ، عفت داشت در حياط بادنجان ترشی درست می كرد . از كم و كيف ِ ديدار با آيت الله هذلولی پرسيد . توضيح دادم . گفت اگر فردا در جلسه ی ِ خبرگان ، آن احمد ِ خاتمی ِ گوريل ، عليه ِ شما حرف بزند، می آيم آنجا با خاک انداز سياه و كبودش می كنم . خنديدم و به اتاق رفتم . عفت خيلی زحمت می كشد .
.
.
. ( بازگشت ِ زمان به عقب و به ادامه ی ِ جلسه ی ِ خبرگان )
.
.
( عفت خانم هنوز دارد با خاک انداز ، احمد ِ خاتمی را كتک می زند . خاتمی رفته زير ِ صندلی و مچاله شده تا از ضربه ها در امان باشد . ماموران عفت را می گيرند تا از جلسه بيرون ببرند، اما قبل از آن عفت ضربه ای هم به كمر ِ سيد احمد ِ خاتمی می زند)
ـ عفت : ای كه جدّت به كمرت زد !
( ماموران عفت را بيرون می برند . خبرگان صلوات می فرستند . احمد ِ خاتمی از درد ناله می كند . يک چهارچرخه ی ِ كوچک مثل ِ ماشين چمن زنی به مجلس می آيد . احمد ِ خاتمی را روی ِ چهار چرخه می خوابانند و به درمانگاه می برند . خبرگان باز صلوات می فرستند ؛ انصافاً كاری بيش از اين هم بلد نيستند . رفسنجانی روی ِ صندلی ِ رياست جا به جا می شود )
ـ رفسنجانی : آقايان اگر می خواهيد در جلسه بحران ايجاد كنيد ، بكنيد . بنده مرد ِ عبور از بحران هستم . اما اجازه بدهيد كار از مجرای ِ قانونی اش به سرانجام برسد . همه ی ِ ما با سوابق ِ علم و تقوای ِ حضرت ِ آيت الله هُذلولی ِ دنبلانی آشناييم و به اعلميت و افقهيت ِ ايشان معترفيم . ايشان ديروز به من تلفن كردند و فرمودند مايلم در جلسه ی ِ فردا مطالبی را به استحضار ِ خبرگان برسانم . گفتم فقط بنده رو زيادی خجالت ندين . فرمودن وقتی پای ِ هست و نيست ِ نظام ِ اسلامی وسط باشه ، همه ی ِ ملاحظات كنار ميره . تا الان هم من نمی دونم ايشون راجع به چه موضوعی می خوان صحبت كنن ، اما شرط ِ ادب اينه كه برای ِ استماع ِ سخنان ِ ايشون آماده بشيم ... جناب ِ آقای ِ آيت الله هذلولی ! ما سراپا گوشيم .
( صدايی از سمت ِ هذلولی شنيده نمی شود . او روی ِ صندلی نشسته ، عصايش را در دست گرفته ، عمامه را روی ِ صورت كشيده و گويا خوابش برده است ؛ شايد هم گوشش نمی شنود . رفسنجانی باز هم اسم ِ او را صدا می زند اما نمی تواند متوجهش كند . آيت الله جنتی كه حسابی سرما خورده و فرت و فرت می كند، فرصت را غنيمت می شمارد و پای ِ ميكروفن می رود . دهانش را باز می كند كه حرف بزند اما عين ِ مورچه خوار ، خُر خُر می كند و سرانجام با عطسه ای ميكروفن را به سوت كشيدن می اندازد . پيرمردها عصبانی می شوند و شعار می دهند .)
ـ جمعی از خبرگان : جنتی ، جنتی ... تو لايق ِ عمه تی !
(آيت الله خزعلی ، با عصايش جنتی را به كناری می زند و برای ِ خودش جا باز می كند . عده ای صلوات می فرستند ، عده ای غر می زنند، تعدادی خرناسه می كشند ، عده ای هم باد ول می دهند كه چون پيرمردند ايرادی بر آنها وارد نيست . )
ـ خزعلی : بسم الله الرحمان الرحيم . آقايان ِ محترم ِ خبرگان ! بنده ی ِ ضعيف ديشب خوابی ديدم كه وقتی برای ِ تعبيرش به كتب ِ معتبر مراجعه كردم ، آن را از مصاديق ِ رويا های ِ صادقه يافتم . و چون بر بنده تكليف ِ شرعی شده كه حجت را بر مومنين و مومنات تمام كنم ، مجبور به بيان ِ آن واقعه ی ِ عظيم هستم .... ديشب (بغض می كند) ... ديشب (با گريه) ديشب حضرت ِ صاحب زمان روحی و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه به خواب ِ اين حقير ِ سراپا تقصير نزول ِ اجلال فرمودند ... اوهو ... اوهو ... اوهو ... فرمودند : يا ابوالقاسم ! با تو امری دارم ... عرض كردم آقا ! پدر و مادرم به فدايتان ، چه فرمايشی داريد ؟ ... اوهو ... اوهو ... اوهو ... فرمودند : فردا كه به مجلس ِ خبرگان می روی بگو كه من هم در بين ِ شما حاضرم و با دقت بر انتخاب ِ رهبری نظارت می كنم . به خبرگان و منتظران ِ من بگو كسی را به زعامت انتخاب كنيد كه اگر دو حرف ِ اول ِ اسمش را بی نقطه بخوانند "آزاده مرد" شود ، اگر هردو را با نقطه ی ِ زبرين لحاظ كنند ، معنای ِ " قاقـُـم " بدهد و اگر اول را منقوط علی فوق ِ حرف (1) و ثانی را لا منقوط قرائت كنند ، همان يعفور(2) باشد ! ... اوهو ... اوهو ... اوهو ... اوهو ... حالا من آمدم تا ادای ِ تكليف كنم و پيام ِ حضرت ِ ولی ِ عصر را به شما ابلاغ كنم ... حالا خود دانيد و آخرت تان ... خود دانيد و نامه ی ِ اعمالتان ! ... اوهو ... اوهو ... اوهو ...
( خبرگان كه گوششان از اين خواب ها پر است به زنجه مويه ی ِ خزعلی اعتنا نمی كنند . رفسنجانی دخالت می كند )
ـ رفسنجانی : ( سرزنش آميز) آقای ِ خزعلی ! استدعا دارم پای ِ امام ِ غايب را وسط نكشيد ، معصيت داره ... تقاضاهای ِ نفس ِ امّاره مونو از زبان ِ معصوم بيان نكنيم . گوش كنيم ببينيم حضرت ِ آيت الله هذلولی چه نظری دارن ... ( رو به صندلی ِ هذلولی با صدای ِ بلند ) ... حضرت ِ آقا بفرماييد !
( باز هم آيت الله هذلولی ِ دنبلانی چيزی نمی گويد . ناگهان آيت الله مستعفی ِ خسبيجانی كه از خواب پريده ، با صدايی زير ، كشيده و خواب آلود از ته ِ مجلس : )
ـ مُستعفی ِ خسبيجانی : ای آقاااااااا ! چرا داد می زنين ؟ آخه هيتلر و استالين كه با اعليحضرت مخالفتی ندارن ! اعليحضرت هنوز در عنفوان ِ شبابن ... بهشون فرصت بدين ... حالا مصدق يه حرفی زد ...
ـ ( عده ای از خبرگان ) : صحيح است ... صحيح است .
( آيت الله مستعفی می نشيند و لحظه ای بعد خر و پفش بلند می شود . ناگهان صدای ِ افتادن ِ چيزی شنيده می شنود . صدا از طرف ِ آيت الله امامی ِ كاشانی است كه تا به حال ساكت بوده و گوشه ای نشسته بوده . يک پاكت پُر از پوستر از زير ِ لباده ی ِ او به زمين افتاده است . امامی از جا می پرد . دو پا دارد ، دوپای ِ ديگر قرض می گيرد و از مجلس فرار می كند . آيت الله ها با تعجب به پوستر نگاه می كنند . امامی ِ كاشانی عكس ِ تمام رنگی ِ خود را چاپ كرده و زيرش به خط ِ جلی نوشته : حضرت ِ آيت الله العظمی امامی كاشانی مدظله العالی ولی ِ امر ِ مسلمين ِ جهان .... آيت الله ها بسيار عصبانی می شوند . پوسترها را روی ِ صندلی ِ امامی ِ كاشانی می ريزند و پوستر و صندلی را يكجا آتش می زنند ! دو سه آيت الله كه اطراف ِ صندلی ِ امامی خوابشان برده نزديک است آتش بگيرند اما پيش از اشتعال بيدار می شوند و جايشان را عوض می كنند . مجلس به هم می ريزد . خبرگان پنجره را باز می كنند تا بوی ِ دود و گرمای ِ آتش بيرون برود . به جز آن ها كه خوابند يا افليج اند و توانايی ِ حركت ندارند، بقيه بر صندلی ِ خود نيستند . رفسنجانی عصبانی می شود . از خبرگان می خواهد كه سر ِ جايشان بنشينند و نظم را مراعات كنند . اعضای ِ مجلس اول گوش نمی دهند اما كم كم بر صندلی ها می نشينند . التهاب ِ جلسه فروكش می كند ولی رفسنجانی طاقتش تمام شده )
ـ رفسنجانی ( با صدای ِ خيلی بلند ) : حضرت ِ آقای ِ هذلولی ِ دنبلانی ! آقايان ِ خبرگان منتظر ِ شنيدن ِ بيانات ِ شما هستند ... درست نيست آنها را معطل بگذاريد .... (خطاب به بقيه ) آقايانی كه نزديک ِ آقای ِ هذلولی نشستند ايشان را متوجه كنند ... (به هذلولی ِ دنبلانی ) آقای ِ هذلولی ! آقای ِ هذلولی ! حاج آقا دُنبلانی ! حاج آقا دنبلانی !
( نفر ِ بغل دستی آيت الله هذلولی را كه كماكان عمامه را روی ِ صورتش كشيده و عصا در دست نشسته تكان ـ تكان می دهد . در پی ِ تكان ها يكمرتبه آيت الله هذلولی از روی ِ صندلی به زمين می افتد و بی جان كف ِ مجلس پهن می شود . خبرگان از تعجب خشكشان می زند . حالا می فهمند كه از آغاز ِ جلسه تا به حال آيت الله هذلولی مرده بوده و كسی متوجه نشده است . مجلس دوباره به هم می خورد . بلوايی به راه می افتد . چند نفر توی ِ سرشان می زنند. پيرمردها دور ِ ميت جمع می شوند و گريه می كنند و فاتحه می خوانند . جوان تر ها مرده را روی ِ دوش می گيرند و لااله الا الله گويان از مجلس بيرون می برند . پيرمردها ختم ِ جلسه را اعلام می كنند . )
سرانگشت ( به تاريخ ِ 8 / 8 / 88 چاپ شد )
1 ـ منقوط : نقطه دار ( اينجا حرف ِ نقطه دار ) ـ منقوط ِ علی فوق ِ حرف : حرف ِ نقطه داری كه نقطه اش در بالای ِ آن باشد .
2 ـ يعفور : خر
پ . ن اول : پايانی ديگر ، پايانی خوش !... می توان اين پايان ِ تلخ و مرگ آلود را تغيير داد و فرض كرد آيت الله هذلولی ِ دنبلانی نمرده و زنده است . در پايان ِ جلسه رفسنجانی با صدای ِ بلند از او می خواهد مطالبش را (همان ها كه ديروز توی ِ تلفن قول داده بود!) بيان كند . آيت الله هذلولی از روی ِ صندلی بلند می شود و شروع به سخن گفتن می كند :
ـ هذلولی ِ دنبلانی : بسم الله الرحمان الرحيم ... اليوم در مملكت ِ شيعه ی ِ اثنی عشری ِ امام ِ زمان ، برای ِ تصدی ِ مقام ِ رهبری ، احدی مناسب تر از بنده موجود نيست !
پ . ن دوم : بر اين جلسه ی ِ كذايی پايان های ِ ديگری هم می توان نوشت ، از جمله اين كه در اواسط ِ جلسه ، سپاه ِ پاسداران مجلس ِ خبرگان را محاصره می كند و با بولدوزر ساختمان ِ آن را بر سر ِ اعضايش ويران می كند . مصباح ِ يزدی هم به همين دليل نيامده اگرچه ما در ورسيون ِ اول تصور می كنيم به دليل ِ ترس از بمب گذاری ِ رفسنجانی ، در جلسه شركت نكرده است .
پ . ن سوم : مجلس ِ خبرگان ِ رهبری اعضای ِ شاخص ِ ديگری هم دارد و در راس شان علی ِ فلاحيان كه وجودش برای ِ هرچه مفيد باشد برای ِ سلامت ِ جسم و روح ِ خواننده و تپش ِ قلب ِ نويسنده مضر است ! از آنجا كه قصد نداشتم به ادبيات ِ هارُر (وحشت) ادای ِ دين كنم ، فقره ی ِ فلاحيان را درز گرفتم و به قول ِ پزشكزاد در كتاب ِ دايی جان ناپلئون اين " عضو ِ شريف " را به حساب نياوردم !
مردم عجولند و جلوتر از آرزوهايشان حركت می كنند وگرنه مرگ ، شتری نيست كه آلزايمر داشته باشد و فراموش كند جلوی ِ خانه ی ِ سيدعلی بخوابد ؛ پاركينسون هم ندارد كه نتواند جلوی ِ خانه اش زانو بزند . با اين همه ،حالا كه به قول ِ ناصرالدين شاه سی كرور رعيت ِ ايرانی چشمشان به دنبال ِ استخلاص ِ آقاست ، بياييد فرض كنيم خامنه ای رحيق ِ رحمت را سركشيده و روز ِ بعدش مجلس ِ خبرگان برای ِ گزينش ِ رهبر ، تشكيل ِ جلسه داده است .
* * *
( جلسه ی ِ خبرگان تشكيل شده . مشتی آخوند كه مجموع ِ سن شان بيشتر از عمر ِ كره ی ِ زمين است ، نيمی خواب و نيمی مات ، روی ِ صندلی ها وا رفته اند . رفسنجانی رييس ِ مجلس ِ خبرگان، ملچ و ملوچ می كند و با دست ِ شكسته جلسه را كليد می زند .)
رفسنجانی : با عرض ِ تسليت ! آقايان مستحضريد كه امروز جهت ِ انتخابی مهم دور ِ هم جمع شديم . انتخابی كه ای كاش بيست سال ِ پيش می كرديم و كسی را كه واقعاً لياقت ِ رهبری داشت بر اين كرسی می نشانديم !
ـ (يک صدا از ميان ِ جمع ) حاج آقا ، خدا بد نده ... يد ِ بيضاتون چی شده ؟
ـ رفسنجانی : از بس در زمان ِ رهبری ِ سابق، استغفار كردم و ذكر ِ "خودم كردم كه لعنت بر خودم باد" گرفتم و گفتم بشكنه اين دست كه نمک نداره بالاخره خداوند دعای ِ ما رو مستجاب كرد ... علی ايحال آقايان ِ علما اجازه بفرمايين در ابتدای ِ جلسه از بيانات ِ عالمانه و روشنگرانه ی ِ حضرت ِ آيت الله هـُذلولی ِ دنبلانی مستفيض بشويم .... حضرت ِ آيت الله هذلولی ! بفرماييد خواهش می كنم ...
(جلسه برای ِ لحظاتی ساكت می شود اما صدايی از آيت الله هذلولی ِ دُنبلانی شنيده نمی شود . احمد ِ خاتمی با داد و فرياد يا به قول ِ سيدمحمد ِ خاتمی "با بد اخلاقی "خودش را به تريبون می رساند)
ـ احمد ِ خاتمی : مرگ بر منافق ... مرگ بر ضد ِ ولايت ِ فقيه ... آقايان ! اين آقا بيست سال خون به دل ِ آقامون كرد!... حالام آقا ميگه دوره ی ِ رهبری ِ آقا استغفار می كرده !... يا آقا امام ِ زمان ! ... آقايون ، اين آقا نبايد بشينه جای ِ اون آقا !
ـ ( عده ای بی حال و كم شمار ) : مرگ بر صدام ... ضد ِ اسلام .
ـ احمد ِ خاتمی : اجازه بفرماييد ! به نظر ِ من در مقطع ِ حساس ِ فعلی كه دشمنان ِ خبيث ِ انقلاب قصد ِ براندازی ِ نظام ِ مقدس ِ ما رو دارن، فقيه ِ بزرگواری بايد رهبر بشه كه به نهايت بی رحم و درنده باشه ... عزيزی كه برای ِ پاره كردن ِ ضد ِ انقلاب دندان هايی به غايت تيز و برنده داشته باشه نه كسی كه اهل ِ زد و بندهای ِ نرم و پشت ِ پرده باشه ... ما روباه لازم نداريم ، تمساح لازم داريم ... هاشمی احتياج نداريم ، مصباح نياز داريم !
ـ ( جمعی از خبرگان مخالفت می كنند و هماهنگ شعار می دهند ) : ما اعتراض داريم ... صيغه نياز داريم ... ما اعتراض داريم ... صيغه نياز داريم ...
( آيت الله مكارم ِ شيرازی به احمد ِ خاتمی اعتراض می كند )
ـ مكارم : تمساح چيه آقا ؟... مقلدان ، قبض ِ روح ميشن ! ... اين چه بساطيه ؟؟ ... وا تشيّــُـعا ! ... اون از آغاجری كه گفت مقلّـِد، ميمونه ، اين از شما كه می فرماييد مقلّــَد تمساحه ! ... الله اكبر ! ... اين چه عداوتی ست با اهل ِ تشيع ؟ ...
آقايان ِ علما ! من اعلام ِ وحشت می كنم ! والله اين رويه ،درست نيست ... رهبری ، به خصوص در موقعيت ِ كنونی كه مردم با حكومت تلخ شدن بايد شيرين باشه ... وجود ِ شكرينی داشته باشه ... حضور ِ قندپهلويی داشته باشه ... شكرپاشی باشه كه بتونه كام ِ امت ِ اسلامو شيرين كنه ... گفت : من شكر اندر شكر اندر شكرم ... تو طلب اندر طلب اندر طلبی ! ...
(آيت الله يزدی توی ِ حرفش می پرد )
ـ آيت الله يزدی: اهه ... اين كه همش شد شيكر ، پس لاستيک چی ؟! ... ارزش های ِ اول ِ انقلاب چی ؟ ما دو تا كمپرسی لاستيک آتيش زديم تا انقلاب ِ شكوهمند ِ اسلامی پيروز شد . (يكی را مخاطب قرار می دهد ) مگر اينطور نبود حضرت ِ آيت الله فلان ِ فلان جايی ؟
ـ آيت الله فلان ِ فلان جايی (از جا بلند می شود ) : اعنتنی به جميع الاموری و كفيتنی فی منقلبی و مثوای به موونه كل موذ و طاع و باغ فقد بلغ مجهودی سند من سند له لاغياث ما اهمنی شعاع الشمس و حفيف الشجر فاقتی لا تقطعنی جلابيبهن نحوک مستودع ... (احمد ِ خاتمی حرفش را قطع می كند)
ـ احمد ِ خاتمی (به فلان ِ فلان جايی ) : بشين بابا حال نداری ! عربی شو به رخ ِ ما می كشه ! ... (به خبرگان ) ... آقايان ! من واقعاً نفهميدم چرا امروز حضرت ِ آيت الله مصباح ِ يزدی در جلسه حاضر نيستن اما بلاترديد به جز ايشون هيچ كس صلاحيت ِ ولايت بر امت ِ اسلامی نداره علی الخصوص اين آقا (اشاره به رفسنجانی) كه هم منافقه ، هم ضد ِ ولايت ِ فقيه .
( ناگهان در ِ مجلس باز می شود و خانم ِ عفت ِ مرعشی ، همسر ِ رفسنجانی ، خاک انداز در دست و چادر به كمر وارد می شود . يكراست و با جيغ و داد به طرف ِ احمد ِ خاتمی می رود و چند ضربه ی ِ خاک انداز كارش می كند .)
ـ عفت : پدرسوخته ی ِ نا سيّد ... حاج آقا صلاحيت نداره ؟! ... چطور بچه گيات صلاحيت داشت ... حالا نداره ؟!
.
.
. ( ايست / پرتاب ِ زمان به جلو )
.
.
ده سال بعد !
( يک صفحه از خاطرات ِ چاپ شده ی ِ هاشمی ِ رفسنجانی )
آخيش ، بعد از بيست سال يک نفس ِ راحت كشيدم . امروز خبر آوردند آقای ِ خامنه ای فوت كرده . كمی گريه كردم ،دلم باز شد . بعدش خنده ام گرفت . اواخر بين مان شكر آب شده بود . با محسن رفتيم پيش ِ آيت الله هذلولی ِ دنبلانی . ايشان را قانع كردم كه در اوضاع ِ فعلی كه نظام با بحران ِ جدی مواجه است ، هيچ كس به جز من نمی تواند آن را نجات دهد . ايشان مدتی ست گوش هاش سنگين شده . خيلی داد زدم تا منظورم را فهماندم ، به طوری كه صدايم گرفت . دست ِ آخر پذيرفتند . قرار شد فردا نطق ِ مفصلی در حمايت از من برای ِ تصدی ِ مقام ِ رهبری ايراد كند . اكثر ِ علما از او حرف شنوی دارند . قول دادم اگر موثر بيفتد ، جبران كنم . به بچه ها گفتم به اعضای ِ خبرگان تلفنی اطلاع دهند كه فردا ظهر ساعت ِ 12 جلسه ی ِ اضطراری تشكيل می شود . همين طور دستور دادم به مصباح ِ يزدی برسانند كه من فردا ده دقيقه زودتر از اتمام ِ جلسه ی ِ خبرگان ، محل را ترک می كنم (!) . وقتی آمدم خانه ، عفت داشت در حياط بادنجان ترشی درست می كرد . از كم و كيف ِ ديدار با آيت الله هذلولی پرسيد . توضيح دادم . گفت اگر فردا در جلسه ی ِ خبرگان ، آن احمد ِ خاتمی ِ گوريل ، عليه ِ شما حرف بزند، می آيم آنجا با خاک انداز سياه و كبودش می كنم . خنديدم و به اتاق رفتم . عفت خيلی زحمت می كشد .
.
.
. ( بازگشت ِ زمان به عقب و به ادامه ی ِ جلسه ی ِ خبرگان )
.
.
( عفت خانم هنوز دارد با خاک انداز ، احمد ِ خاتمی را كتک می زند . خاتمی رفته زير ِ صندلی و مچاله شده تا از ضربه ها در امان باشد . ماموران عفت را می گيرند تا از جلسه بيرون ببرند، اما قبل از آن عفت ضربه ای هم به كمر ِ سيد احمد ِ خاتمی می زند)
ـ عفت : ای كه جدّت به كمرت زد !
( ماموران عفت را بيرون می برند . خبرگان صلوات می فرستند . احمد ِ خاتمی از درد ناله می كند . يک چهارچرخه ی ِ كوچک مثل ِ ماشين چمن زنی به مجلس می آيد . احمد ِ خاتمی را روی ِ چهار چرخه می خوابانند و به درمانگاه می برند . خبرگان باز صلوات می فرستند ؛ انصافاً كاری بيش از اين هم بلد نيستند . رفسنجانی روی ِ صندلی ِ رياست جا به جا می شود )
ـ رفسنجانی : آقايان اگر می خواهيد در جلسه بحران ايجاد كنيد ، بكنيد . بنده مرد ِ عبور از بحران هستم . اما اجازه بدهيد كار از مجرای ِ قانونی اش به سرانجام برسد . همه ی ِ ما با سوابق ِ علم و تقوای ِ حضرت ِ آيت الله هُذلولی ِ دنبلانی آشناييم و به اعلميت و افقهيت ِ ايشان معترفيم . ايشان ديروز به من تلفن كردند و فرمودند مايلم در جلسه ی ِ فردا مطالبی را به استحضار ِ خبرگان برسانم . گفتم فقط بنده رو زيادی خجالت ندين . فرمودن وقتی پای ِ هست و نيست ِ نظام ِ اسلامی وسط باشه ، همه ی ِ ملاحظات كنار ميره . تا الان هم من نمی دونم ايشون راجع به چه موضوعی می خوان صحبت كنن ، اما شرط ِ ادب اينه كه برای ِ استماع ِ سخنان ِ ايشون آماده بشيم ... جناب ِ آقای ِ آيت الله هذلولی ! ما سراپا گوشيم .
( صدايی از سمت ِ هذلولی شنيده نمی شود . او روی ِ صندلی نشسته ، عصايش را در دست گرفته ، عمامه را روی ِ صورت كشيده و گويا خوابش برده است ؛ شايد هم گوشش نمی شنود . رفسنجانی باز هم اسم ِ او را صدا می زند اما نمی تواند متوجهش كند . آيت الله جنتی كه حسابی سرما خورده و فرت و فرت می كند، فرصت را غنيمت می شمارد و پای ِ ميكروفن می رود . دهانش را باز می كند كه حرف بزند اما عين ِ مورچه خوار ، خُر خُر می كند و سرانجام با عطسه ای ميكروفن را به سوت كشيدن می اندازد . پيرمردها عصبانی می شوند و شعار می دهند .)
ـ جمعی از خبرگان : جنتی ، جنتی ... تو لايق ِ عمه تی !
(آيت الله خزعلی ، با عصايش جنتی را به كناری می زند و برای ِ خودش جا باز می كند . عده ای صلوات می فرستند ، عده ای غر می زنند، تعدادی خرناسه می كشند ، عده ای هم باد ول می دهند كه چون پيرمردند ايرادی بر آنها وارد نيست . )
ـ خزعلی : بسم الله الرحمان الرحيم . آقايان ِ محترم ِ خبرگان ! بنده ی ِ ضعيف ديشب خوابی ديدم كه وقتی برای ِ تعبيرش به كتب ِ معتبر مراجعه كردم ، آن را از مصاديق ِ رويا های ِ صادقه يافتم . و چون بر بنده تكليف ِ شرعی شده كه حجت را بر مومنين و مومنات تمام كنم ، مجبور به بيان ِ آن واقعه ی ِ عظيم هستم .... ديشب (بغض می كند) ... ديشب (با گريه) ديشب حضرت ِ صاحب زمان روحی و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه به خواب ِ اين حقير ِ سراپا تقصير نزول ِ اجلال فرمودند ... اوهو ... اوهو ... اوهو ... فرمودند : يا ابوالقاسم ! با تو امری دارم ... عرض كردم آقا ! پدر و مادرم به فدايتان ، چه فرمايشی داريد ؟ ... اوهو ... اوهو ... اوهو ... فرمودند : فردا كه به مجلس ِ خبرگان می روی بگو كه من هم در بين ِ شما حاضرم و با دقت بر انتخاب ِ رهبری نظارت می كنم . به خبرگان و منتظران ِ من بگو كسی را به زعامت انتخاب كنيد كه اگر دو حرف ِ اول ِ اسمش را بی نقطه بخوانند "آزاده مرد" شود ، اگر هردو را با نقطه ی ِ زبرين لحاظ كنند ، معنای ِ " قاقـُـم " بدهد و اگر اول را منقوط علی فوق ِ حرف (1) و ثانی را لا منقوط قرائت كنند ، همان يعفور(2) باشد ! ... اوهو ... اوهو ... اوهو ... اوهو ... حالا من آمدم تا ادای ِ تكليف كنم و پيام ِ حضرت ِ ولی ِ عصر را به شما ابلاغ كنم ... حالا خود دانيد و آخرت تان ... خود دانيد و نامه ی ِ اعمالتان ! ... اوهو ... اوهو ... اوهو ...
( خبرگان كه گوششان از اين خواب ها پر است به زنجه مويه ی ِ خزعلی اعتنا نمی كنند . رفسنجانی دخالت می كند )
ـ رفسنجانی : ( سرزنش آميز) آقای ِ خزعلی ! استدعا دارم پای ِ امام ِ غايب را وسط نكشيد ، معصيت داره ... تقاضاهای ِ نفس ِ امّاره مونو از زبان ِ معصوم بيان نكنيم . گوش كنيم ببينيم حضرت ِ آيت الله هذلولی چه نظری دارن ... ( رو به صندلی ِ هذلولی با صدای ِ بلند ) ... حضرت ِ آقا بفرماييد !
( باز هم آيت الله هذلولی ِ دنبلانی چيزی نمی گويد . ناگهان آيت الله مستعفی ِ خسبيجانی كه از خواب پريده ، با صدايی زير ، كشيده و خواب آلود از ته ِ مجلس : )
ـ مُستعفی ِ خسبيجانی : ای آقاااااااا ! چرا داد می زنين ؟ آخه هيتلر و استالين كه با اعليحضرت مخالفتی ندارن ! اعليحضرت هنوز در عنفوان ِ شبابن ... بهشون فرصت بدين ... حالا مصدق يه حرفی زد ...
ـ ( عده ای از خبرگان ) : صحيح است ... صحيح است .
( آيت الله مستعفی می نشيند و لحظه ای بعد خر و پفش بلند می شود . ناگهان صدای ِ افتادن ِ چيزی شنيده می شنود . صدا از طرف ِ آيت الله امامی ِ كاشانی است كه تا به حال ساكت بوده و گوشه ای نشسته بوده . يک پاكت پُر از پوستر از زير ِ لباده ی ِ او به زمين افتاده است . امامی از جا می پرد . دو پا دارد ، دوپای ِ ديگر قرض می گيرد و از مجلس فرار می كند . آيت الله ها با تعجب به پوستر نگاه می كنند . امامی ِ كاشانی عكس ِ تمام رنگی ِ خود را چاپ كرده و زيرش به خط ِ جلی نوشته : حضرت ِ آيت الله العظمی امامی كاشانی مدظله العالی ولی ِ امر ِ مسلمين ِ جهان .... آيت الله ها بسيار عصبانی می شوند . پوسترها را روی ِ صندلی ِ امامی ِ كاشانی می ريزند و پوستر و صندلی را يكجا آتش می زنند ! دو سه آيت الله كه اطراف ِ صندلی ِ امامی خوابشان برده نزديک است آتش بگيرند اما پيش از اشتعال بيدار می شوند و جايشان را عوض می كنند . مجلس به هم می ريزد . خبرگان پنجره را باز می كنند تا بوی ِ دود و گرمای ِ آتش بيرون برود . به جز آن ها كه خوابند يا افليج اند و توانايی ِ حركت ندارند، بقيه بر صندلی ِ خود نيستند . رفسنجانی عصبانی می شود . از خبرگان می خواهد كه سر ِ جايشان بنشينند و نظم را مراعات كنند . اعضای ِ مجلس اول گوش نمی دهند اما كم كم بر صندلی ها می نشينند . التهاب ِ جلسه فروكش می كند ولی رفسنجانی طاقتش تمام شده )
ـ رفسنجانی ( با صدای ِ خيلی بلند ) : حضرت ِ آقای ِ هذلولی ِ دنبلانی ! آقايان ِ خبرگان منتظر ِ شنيدن ِ بيانات ِ شما هستند ... درست نيست آنها را معطل بگذاريد .... (خطاب به بقيه ) آقايانی كه نزديک ِ آقای ِ هذلولی نشستند ايشان را متوجه كنند ... (به هذلولی ِ دنبلانی ) آقای ِ هذلولی ! آقای ِ هذلولی ! حاج آقا دُنبلانی ! حاج آقا دنبلانی !
( نفر ِ بغل دستی آيت الله هذلولی را كه كماكان عمامه را روی ِ صورتش كشيده و عصا در دست نشسته تكان ـ تكان می دهد . در پی ِ تكان ها يكمرتبه آيت الله هذلولی از روی ِ صندلی به زمين می افتد و بی جان كف ِ مجلس پهن می شود . خبرگان از تعجب خشكشان می زند . حالا می فهمند كه از آغاز ِ جلسه تا به حال آيت الله هذلولی مرده بوده و كسی متوجه نشده است . مجلس دوباره به هم می خورد . بلوايی به راه می افتد . چند نفر توی ِ سرشان می زنند. پيرمردها دور ِ ميت جمع می شوند و گريه می كنند و فاتحه می خوانند . جوان تر ها مرده را روی ِ دوش می گيرند و لااله الا الله گويان از مجلس بيرون می برند . پيرمردها ختم ِ جلسه را اعلام می كنند . )
سرانگشت ( به تاريخ ِ 8 / 8 / 88 چاپ شد )
1 ـ منقوط : نقطه دار ( اينجا حرف ِ نقطه دار ) ـ منقوط ِ علی فوق ِ حرف : حرف ِ نقطه داری كه نقطه اش در بالای ِ آن باشد .
2 ـ يعفور : خر
پ . ن اول : پايانی ديگر ، پايانی خوش !... می توان اين پايان ِ تلخ و مرگ آلود را تغيير داد و فرض كرد آيت الله هذلولی ِ دنبلانی نمرده و زنده است . در پايان ِ جلسه رفسنجانی با صدای ِ بلند از او می خواهد مطالبش را (همان ها كه ديروز توی ِ تلفن قول داده بود!) بيان كند . آيت الله هذلولی از روی ِ صندلی بلند می شود و شروع به سخن گفتن می كند :
ـ هذلولی ِ دنبلانی : بسم الله الرحمان الرحيم ... اليوم در مملكت ِ شيعه ی ِ اثنی عشری ِ امام ِ زمان ، برای ِ تصدی ِ مقام ِ رهبری ، احدی مناسب تر از بنده موجود نيست !
پ . ن دوم : بر اين جلسه ی ِ كذايی پايان های ِ ديگری هم می توان نوشت ، از جمله اين كه در اواسط ِ جلسه ، سپاه ِ پاسداران مجلس ِ خبرگان را محاصره می كند و با بولدوزر ساختمان ِ آن را بر سر ِ اعضايش ويران می كند . مصباح ِ يزدی هم به همين دليل نيامده اگرچه ما در ورسيون ِ اول تصور می كنيم به دليل ِ ترس از بمب گذاری ِ رفسنجانی ، در جلسه شركت نكرده است .
پ . ن سوم : مجلس ِ خبرگان ِ رهبری اعضای ِ شاخص ِ ديگری هم دارد و در راس شان علی ِ فلاحيان كه وجودش برای ِ هرچه مفيد باشد برای ِ سلامت ِ جسم و روح ِ خواننده و تپش ِ قلب ِ نويسنده مضر است ! از آنجا كه قصد نداشتم به ادبيات ِ هارُر (وحشت) ادای ِ دين كنم ، فقره ی ِ فلاحيان را درز گرفتم و به قول ِ پزشكزاد در كتاب ِ دايی جان ناپلئون اين " عضو ِ شريف " را به حساب نياوردم !
Friday, October 23, 2009
صنوبر با صنوبر ، كاج با كاج
(1)
صنوبر با صنوبر ، كاج با كاج ...
فكر می كنم غير ِ منتظره ترين اما درست ترين پيام ِ تبريک را برای ِ رياست جمهوری ِ حامد كرزی ، آقای ِ ا.ن فرستاد . چقدر هم بيچاره شاش داشت و هول بود كه زودتر كرزی و سلامت ِ انتخابات ِ افغانستان را تاييد كند ؛ مثل ِ بچه هايی كه سر ِ كلاس می گوزند و هی اين ور و آن ور را نگاه می كنند تا كسی فكر نكند كار ، كار ِ آنها بوده .
حالا كه پيروزی ِ كرزی قلابی اعلام شده و انتخابات ِ افغانستان به دور ِ دوم رفته حكمت ِ آن تبريک ِ ترمز بريده توسط ِ اين خروس ِ بی محل بيشتر آشكار شده . از قديم و نديم گفته اند : صنوبر با صنوبر ، كاج با كاج ... دهد همجنس با همجنس ويراج !
به هرحال پيام ِ تبريک ِ ا.ن هم مثل ِ وجود ِ نحس ِ خودش باد كرد و روی ِ دست ِ بشريت ماند . حالا اگر در دور ِ دوم عبدالله عبدالله پيروز شود ، احمدی نژاد كه اسناد ِ بين المللی از جمله قطعنامه های ِ سازمان ِ ملل را ورق پاره می داند بايد كارت ِ تبريكش را لای ِ بساط ِ لبوفروش های ِ كابل پيدا كند .
(2)
رژيم ِ منحوس ِ پهلوی !!
در دهه ی ِ اول ِ انقلاب ، يادم هست كتاب های ِ درسی مان، پُِر بود از بدگويی از سلسله ی ِ پهلوی . نوشته بودند همه ی ِ عقب ماندگی ها ، توسعه نيافتگی ها و همچنين فقر و فساد ِ ايران تقصير ِ (به قول ِ خودشان) "رژيم ِ منحوس ِ پهلوی " است . اگر روستاها ويران است ، "رژيم ِ منحوس ِ پهلوی" باعث شده ؛ اگر برخی استان های ِ دورافتاده در محروميت مانده ، "رژيم ِ منحوس ِ پهلوی" مقصر است ؛ اگر كشاورزی از رونق افتاده ،توطئه ی ِ "رژيم ِ منحوس ِ پهلوی" است ؛ اگر بيمارستان و مدرسه به اندازه ی ِ كافی وجود ندارد، مسوولش "رژيم ِ منحوس ِ پهلوی" است ؛ اگر درآمدهای ِ سرشار ِ كشور صرف ِ آبادانی ِ ايران و رفاه ِ مردم نشده مربوط به دست نشاندگی و بيگانه پرستی ِ "رژيم ِ منحوس ِ پهلوی" است و همين طور تا آخر .
اين گزافه گويی را حتا ما بچه ها هم باور نمی كرديم . بدون ِ آن كه قدرت ِ تحليل ِ زيادی داشته باشيم ، احساس می كرديم از اين حرف بوی ِ چاخان بلند می شود . زنگ ِ خانه كه به صدا در می آمد، دسته جمعی توی ِ كوچه و خيابان راه می افتاديم و به عالم و آدم می خنديديم . سر به سر ِ هم می گذاشتيم و با آموخته های ِ مدرسه تفريح می كرديم . از جمله شوخی های ِ ما يكی اين كه دوستی به گوشه ای از پياده رو اشاره می كرد و می پرسيد چرا سطل ِ آشغال ِ شهرداری كله پا شده ؟ بقيه می گفتند تقصير ِ رژيم ِ منحوس ِ پهلوی است . گربه ای را روی ِ پشت ِ بام نشان می داد و می گفت چرا آن گربه دمبش كنده شده ؟ بچه ها جواب می دادند كار ِ رژيم ِ منحوس ِ پهلوی است . دوست ِ مان ، به دختری اشاره می كرد و می پرسيد : در مورد ِ پارگی ِ مانتوی ِ اين خانم ، به نظر ِ شما مقصر ِ واقعی چه كسی ست ؟ و ما دسته جمعی ناله ای جگرخراش بر می آورديم كه : رژيم ِ منحوس ِ پهلوی ی ی ی ی ی !
كشته شدن ِ سرداران ِ سپاه در حمله ی ِ انتحاری ِ بلوچستان و اين كه تريبون های ِ دولتی گفتند آنها علاوه بر همبستگی ميان ِ شيعه و سنی برای ِ توسعه و آبادانی ِ بلوچستان رفته بودند ، مرا به ياد ِ بازی ِ دوران ِ مدرسه انداخت . اگر آن روزها می شد محروميت ِ سيستان و بلوچستان را به گردن ِ نظام ِ آريامهری انداخت ، اكنون و بعد از سی سال حكمرانی برای ِ فقر و عقب ماندگی ِ اين منطقه چه بهانه ای می توان تراشيد ؟ اين بار برای ِ سرپوش نهادن بر فريبكاری، يقه ی ِ كی را می توان چسبيد ؟ امروز برای ِ بازی ِ بچه ها چه سوژه ای می توان مهيا كرد ؟!
سپاه چرا اين سی سال برای ِ آبادانی و همبستگی نرفته بود و هربار رفته بود به دنبال ِ بلوچ كشی و تفرقه انداختن بود ؟ ... دروغ ، خناق نيست اما گاهی باعث می شود كه يک نفر آدم را ناغافل بغل كند و به هوا بفرستد !
سرانگشت
صنوبر با صنوبر ، كاج با كاج ...
فكر می كنم غير ِ منتظره ترين اما درست ترين پيام ِ تبريک را برای ِ رياست جمهوری ِ حامد كرزی ، آقای ِ ا.ن فرستاد . چقدر هم بيچاره شاش داشت و هول بود كه زودتر كرزی و سلامت ِ انتخابات ِ افغانستان را تاييد كند ؛ مثل ِ بچه هايی كه سر ِ كلاس می گوزند و هی اين ور و آن ور را نگاه می كنند تا كسی فكر نكند كار ، كار ِ آنها بوده .
حالا كه پيروزی ِ كرزی قلابی اعلام شده و انتخابات ِ افغانستان به دور ِ دوم رفته حكمت ِ آن تبريک ِ ترمز بريده توسط ِ اين خروس ِ بی محل بيشتر آشكار شده . از قديم و نديم گفته اند : صنوبر با صنوبر ، كاج با كاج ... دهد همجنس با همجنس ويراج !
به هرحال پيام ِ تبريک ِ ا.ن هم مثل ِ وجود ِ نحس ِ خودش باد كرد و روی ِ دست ِ بشريت ماند . حالا اگر در دور ِ دوم عبدالله عبدالله پيروز شود ، احمدی نژاد كه اسناد ِ بين المللی از جمله قطعنامه های ِ سازمان ِ ملل را ورق پاره می داند بايد كارت ِ تبريكش را لای ِ بساط ِ لبوفروش های ِ كابل پيدا كند .
(2)
رژيم ِ منحوس ِ پهلوی !!
در دهه ی ِ اول ِ انقلاب ، يادم هست كتاب های ِ درسی مان، پُِر بود از بدگويی از سلسله ی ِ پهلوی . نوشته بودند همه ی ِ عقب ماندگی ها ، توسعه نيافتگی ها و همچنين فقر و فساد ِ ايران تقصير ِ (به قول ِ خودشان) "رژيم ِ منحوس ِ پهلوی " است . اگر روستاها ويران است ، "رژيم ِ منحوس ِ پهلوی" باعث شده ؛ اگر برخی استان های ِ دورافتاده در محروميت مانده ، "رژيم ِ منحوس ِ پهلوی" مقصر است ؛ اگر كشاورزی از رونق افتاده ،توطئه ی ِ "رژيم ِ منحوس ِ پهلوی" است ؛ اگر بيمارستان و مدرسه به اندازه ی ِ كافی وجود ندارد، مسوولش "رژيم ِ منحوس ِ پهلوی" است ؛ اگر درآمدهای ِ سرشار ِ كشور صرف ِ آبادانی ِ ايران و رفاه ِ مردم نشده مربوط به دست نشاندگی و بيگانه پرستی ِ "رژيم ِ منحوس ِ پهلوی" است و همين طور تا آخر .
اين گزافه گويی را حتا ما بچه ها هم باور نمی كرديم . بدون ِ آن كه قدرت ِ تحليل ِ زيادی داشته باشيم ، احساس می كرديم از اين حرف بوی ِ چاخان بلند می شود . زنگ ِ خانه كه به صدا در می آمد، دسته جمعی توی ِ كوچه و خيابان راه می افتاديم و به عالم و آدم می خنديديم . سر به سر ِ هم می گذاشتيم و با آموخته های ِ مدرسه تفريح می كرديم . از جمله شوخی های ِ ما يكی اين كه دوستی به گوشه ای از پياده رو اشاره می كرد و می پرسيد چرا سطل ِ آشغال ِ شهرداری كله پا شده ؟ بقيه می گفتند تقصير ِ رژيم ِ منحوس ِ پهلوی است . گربه ای را روی ِ پشت ِ بام نشان می داد و می گفت چرا آن گربه دمبش كنده شده ؟ بچه ها جواب می دادند كار ِ رژيم ِ منحوس ِ پهلوی است . دوست ِ مان ، به دختری اشاره می كرد و می پرسيد : در مورد ِ پارگی ِ مانتوی ِ اين خانم ، به نظر ِ شما مقصر ِ واقعی چه كسی ست ؟ و ما دسته جمعی ناله ای جگرخراش بر می آورديم كه : رژيم ِ منحوس ِ پهلوی ی ی ی ی ی !
كشته شدن ِ سرداران ِ سپاه در حمله ی ِ انتحاری ِ بلوچستان و اين كه تريبون های ِ دولتی گفتند آنها علاوه بر همبستگی ميان ِ شيعه و سنی برای ِ توسعه و آبادانی ِ بلوچستان رفته بودند ، مرا به ياد ِ بازی ِ دوران ِ مدرسه انداخت . اگر آن روزها می شد محروميت ِ سيستان و بلوچستان را به گردن ِ نظام ِ آريامهری انداخت ، اكنون و بعد از سی سال حكمرانی برای ِ فقر و عقب ماندگی ِ اين منطقه چه بهانه ای می توان تراشيد ؟ اين بار برای ِ سرپوش نهادن بر فريبكاری، يقه ی ِ كی را می توان چسبيد ؟ امروز برای ِ بازی ِ بچه ها چه سوژه ای می توان مهيا كرد ؟!
سپاه چرا اين سی سال برای ِ آبادانی و همبستگی نرفته بود و هربار رفته بود به دنبال ِ بلوچ كشی و تفرقه انداختن بود ؟ ... دروغ ، خناق نيست اما گاهی باعث می شود كه يک نفر آدم را ناغافل بغل كند و به هوا بفرستد !
سرانگشت
Tuesday, October 20, 2009
Sunday, October 18, 2009
گالش
"مسکو، 23 تیر، خبرگزاری «ریا نووستی»/ یک خانواده مسلمان ساکن شهر سنت پتربورگ روسیه (پدر خانواده از اتباع بنگلادش و مادر خانواده از مسلمانان روسیه) فرزند ذکور خود را به نام "محمود احمدی نژاد" رییس جمهوری ایران نامیدند. هم اکنون شناسنامه این کودک نیز صادر شده است.
به گزارش «ریا نووستی» از "اکو مسکو"، آنها دلیل این اقدام خویش را تمایل به "سیاست، عقلانیت و حسن اخلاق" رییس جمهوری ایران نامیدند.
"رنات والیف" رییس سازمان اسلامی محلی "مکه" نیز امروز اطلاع داد: شناسنامه و گواهی تولد نوزاد در حال حاضر صادر شده است.
وی توضیح داد که این نوزاد با این نام نادر، ششمین فرزند این خانواده مسلمان محسوب می شود.
وی به نقل از مادر"محموداحمدی نژاد"، کودک تازه متولد شده سنت پتربورگی گفت: اگر قرار باشد از اینجا نقل مکان کنیم، از زندگی کردن در ایران امتناع نمی ورزیدم، جاییکه ثبات است و رییس جمهوری کشورش از هیچ کس جز الله هراسی ندارد. "
به گزارش «ریا نووستی» از "اکو مسکو"، آنها دلیل این اقدام خویش را تمایل به "سیاست، عقلانیت و حسن اخلاق" رییس جمهوری ایران نامیدند.
"رنات والیف" رییس سازمان اسلامی محلی "مکه" نیز امروز اطلاع داد: شناسنامه و گواهی تولد نوزاد در حال حاضر صادر شده است.
وی توضیح داد که این نوزاد با این نام نادر، ششمین فرزند این خانواده مسلمان محسوب می شود.
وی به نقل از مادر"محموداحمدی نژاد"، کودک تازه متولد شده سنت پتربورگی گفت: اگر قرار باشد از اینجا نقل مکان کنیم، از زندگی کردن در ایران امتناع نمی ورزیدم، جاییکه ثبات است و رییس جمهوری کشورش از هیچ کس جز الله هراسی ندارد. "
در خبری ديگر آمده است كه چندی پيش در يكی از روستاهای ِ قزوين نوزادی به نام ِ " گالش " متولد شده است . پدر و مادر ِ اين نوزاد در مصاحبه با خبرگزاری ِ عزت پرسكار گفته اند پيش از تولد ِ گالش تصميم داشتند برای ِ قدردانی از خدمات ِ دولت ِ دهم نام ِ فرزندشان را پوتين بگذارند ، اما وقتی متاسفانه بچه ی ِ آنها ناقص الخلقه به دنيا آمد از اين تصميم منصرف شدند و نام ِ گالش را برای ِ او برگزيدند . منابع ِ آگاه و كارشناسانی كه نخواسته اند نامشان فاش شود به خبرنگار ِ ما گفته اند كه دولت ِ محبوب و محترم ، اعطای ِ وام ، ايجاد ِ تسهيلات و اهدای ِ بسته های ِ تشويقی را به اين زوج ِ روستايی در دستور ِ كار گذاشته و قرار شده است در يكی دو ماه ِ آينده آنان دست به كار ِ توليد ِ فرزند ِ ديگری شوند كه به نظر می رسد در راستای ِ ضرورت ِ بهينه سازی ِ طرح ِ گالش ساماندهی و اجرا خواهد شد . همچنين پدر ِ گالش متعهد شده است كه برخلاف ِ مرتبه ی ِ قبل ، اين بار از پشت با همسر ِ خود نزديكی نكند .
سرانگشت
سرانگشت
Saturday, October 17, 2009
شيرين كاری های ِ شيرين خانم
(1)
شيرين كاری های ِ شيرين خانم
شيرين خانم زن ِ با محبتی است ؛ قبول . مربا خوب درست می كند ؛ قبول . جايزه ی ِ صلح ِ نوبل برده ؛ آنهم قبول . اما اسلام شناس نيست وقتی می گويد در كشورهای ِ اسلامی عامل ِ عقب ماندگی ِ زن ، اسلام نيست بلكه حكومت ِ ديكتاتوری است و باز وقتی می گويد اسلام دين ِ پيشرفته ای است و پيامبرش صدها سال جلوتر از غربيان به زنان حق ِ رای داده .
اين شكرافشانی ها درست مثل ِ آن است كه كسی مدعی شود آكادمی ِ سوئد جايزه ی ِ نوبل را برای ِ تحول در توليد ِ مربای ِ هويج به شيرين خانم اعطا كرده است .
(2)
آقای ِ چالنگی ِ عزيز !
آقای ِ چالنگی ِ عزيز ! آيا موضوع ِ مورد ِ علاقه ی ِ شما مطالعه در احوال ِ دوران ِ ژوراسيک است كه اينهمه از دايناسورهای ِ حوزه ی ِ علميه اسم می بريد و دمب ِ آيت الله های ِ ريز و درشت را توی ِ بشقاب می گذاريد ؟
راستی! شما كه اينقدر نگران ِ كاظمينی ِ بروجردی هستيد ، چرا هيچ وقت نگران ِ فرود ِ فولادوند نشديد ؛ چون حاضر نبود با اسلام ِ عزيز توی ِ جوال برود ؟!
چرا وقتی رضا فاضلی مُرد از او ياد نكرديد ؛ چون دمب ِ آيت الله ها را لگد كرده بود ؟!
آقای ِ چالنگی ِ عزيز ! آيا می توان نتيجه گرفت كه رسانه ی ِ شما نگران ِ عظمت يافتن ِ ايران در آينده ای دور است ؟ عظمتی كه با ازاله ی ِ اسلام ِ عزيز امكان ِ تحقق می يابد ؟
(3)
بالمناصفه !
چيزی كه به انصاف ميان ِ فقير و غنی تقسيم شده " خرد " نيست ؛ "خرافات " است !
سرانگشت
شيرين كاری های ِ شيرين خانم
شيرين خانم زن ِ با محبتی است ؛ قبول . مربا خوب درست می كند ؛ قبول . جايزه ی ِ صلح ِ نوبل برده ؛ آنهم قبول . اما اسلام شناس نيست وقتی می گويد در كشورهای ِ اسلامی عامل ِ عقب ماندگی ِ زن ، اسلام نيست بلكه حكومت ِ ديكتاتوری است و باز وقتی می گويد اسلام دين ِ پيشرفته ای است و پيامبرش صدها سال جلوتر از غربيان به زنان حق ِ رای داده .
اين شكرافشانی ها درست مثل ِ آن است كه كسی مدعی شود آكادمی ِ سوئد جايزه ی ِ نوبل را برای ِ تحول در توليد ِ مربای ِ هويج به شيرين خانم اعطا كرده است .
(2)
آقای ِ چالنگی ِ عزيز !
آقای ِ چالنگی ِ عزيز ! آيا موضوع ِ مورد ِ علاقه ی ِ شما مطالعه در احوال ِ دوران ِ ژوراسيک است كه اينهمه از دايناسورهای ِ حوزه ی ِ علميه اسم می بريد و دمب ِ آيت الله های ِ ريز و درشت را توی ِ بشقاب می گذاريد ؟
راستی! شما كه اينقدر نگران ِ كاظمينی ِ بروجردی هستيد ، چرا هيچ وقت نگران ِ فرود ِ فولادوند نشديد ؛ چون حاضر نبود با اسلام ِ عزيز توی ِ جوال برود ؟!
چرا وقتی رضا فاضلی مُرد از او ياد نكرديد ؛ چون دمب ِ آيت الله ها را لگد كرده بود ؟!
آقای ِ چالنگی ِ عزيز ! آيا می توان نتيجه گرفت كه رسانه ی ِ شما نگران ِ عظمت يافتن ِ ايران در آينده ای دور است ؟ عظمتی كه با ازاله ی ِ اسلام ِ عزيز امكان ِ تحقق می يابد ؟
(3)
بالمناصفه !
چيزی كه به انصاف ميان ِ فقير و غنی تقسيم شده " خرد " نيست ؛ "خرافات " است !
سرانگشت
Thursday, October 15, 2009
ترانه های ِ فلسطينی !
(1)
فلسطين انگل و زالو فلسطين
فلسطين عمه و خالو فلسطين
تبه شد پهلوان ِ آريايی
ز ِ آز ِ رند ِ پشمالو : فلسطين !
(2)
ابوعمّار ، بيرون از تعارف (1)
ريال و پوند بودش چون اخ و تُف
زنش در قصر ِ زيبايی به پاريس
دعا می كرد بر شوی ِ قرمپُف
(3)
فلسطينی ! نبردت بهر ِ ديزی ست
كـُله برداری و اطوار و هيزی ست
مبارز گر ويت كـُنگ است و گاندی
فلسطينی ! خجالت خوب چيزی ست !
(4)
فلسطينی ! دروغت برملا شد
فلسطينی ! دو لنگت بر هوا شد
تو جنگ ِ زرگری كردی و ايران
برای ِ خاطرت ويران سرا شد
(5)
اگر ايران زمين خُرد و خمير است
اسير است و اسير است و اسير است
اسير ِ انگل ِ لبنان و غزّه
اسير ِ رهبر و شيخ و امير است
(6)
حماس و فتح ايران را بدوشند
حرير و قاقم و زربفته پوشند
خليج ِ فارس را وارونه خوانند
به از اين در چه كرداری بكوشند ؟!
(7)
الا مشعل! دورنگی هادی ِ توست
خيانت ، كرد و كار ِ عادی ِ توست
عجب نبوَد چنين دوره بيفتی
گدايی پيشه ی ِ اجدادی ِ توست !
(8)
به دل گفتم كه دنيا گشته مختل
به لبنان كی شود بگشوده معضل ؟!
بگفتا : اولين فرخنده روزی
كه نصرالّــَـه نشيند روی ِ مشعل !
سرانگشت
1 ـ منظور كلاهبرداری به نام ِ ياسر عرفات است كه پنجاه سال ژست ِ مبارزه گرفت و دنيا را چاپيد .
فلسطين انگل و زالو فلسطين
فلسطين عمه و خالو فلسطين
تبه شد پهلوان ِ آريايی
ز ِ آز ِ رند ِ پشمالو : فلسطين !
(2)
ابوعمّار ، بيرون از تعارف (1)
ريال و پوند بودش چون اخ و تُف
زنش در قصر ِ زيبايی به پاريس
دعا می كرد بر شوی ِ قرمپُف
(3)
فلسطينی ! نبردت بهر ِ ديزی ست
كـُله برداری و اطوار و هيزی ست
مبارز گر ويت كـُنگ است و گاندی
فلسطينی ! خجالت خوب چيزی ست !
(4)
فلسطينی ! دروغت برملا شد
فلسطينی ! دو لنگت بر هوا شد
تو جنگ ِ زرگری كردی و ايران
برای ِ خاطرت ويران سرا شد
(5)
اگر ايران زمين خُرد و خمير است
اسير است و اسير است و اسير است
اسير ِ انگل ِ لبنان و غزّه
اسير ِ رهبر و شيخ و امير است
(6)
حماس و فتح ايران را بدوشند
حرير و قاقم و زربفته پوشند
خليج ِ فارس را وارونه خوانند
به از اين در چه كرداری بكوشند ؟!
(7)
الا مشعل! دورنگی هادی ِ توست
خيانت ، كرد و كار ِ عادی ِ توست
عجب نبوَد چنين دوره بيفتی
گدايی پيشه ی ِ اجدادی ِ توست !
(8)
به دل گفتم كه دنيا گشته مختل
به لبنان كی شود بگشوده معضل ؟!
بگفتا : اولين فرخنده روزی
كه نصرالّــَـه نشيند روی ِ مشعل !
سرانگشت
1 ـ منظور كلاهبرداری به نام ِ ياسر عرفات است كه پنجاه سال ژست ِ مبارزه گرفت و دنيا را چاپيد .
Wednesday, October 14, 2009
بر آن گوشه ی ِ سفيد

(1)
درود بر احمد ِ سخاورز !
اين كاريكاتور ِ فوق العاده خوب به سال ِ 1364 در ماهنامه ی ِ طنز ِ آهنگر (در تبعيد) به چاپ رسيده است . كاريكاتوريست ِ آن احمد ِ سخاورز است كه بيست و چهار سال پيش به گونه ای نبوغ آسا ، امروز ِ حكومت ِ اسلامی را پيش بينی كرده است . در جايی خواندم كه استاد اين روزها در كانادا زندگی می كند . تنش به ناز ِ طبيبان نيازمند مباد !
ـ توضيح ِ غير ِ ضروری : كژدم وقتی در حلقه ی ِ آتش محاصره می شود ، خودش را نيش می زند و خودكشی می كند .
(2)
ای كاش در بانک ِ مركزی كار كرده بودم !
در دوران ِ دانشجويی برای ِ شندرغاز در مركزی وابسته به بخش ِ خصوصی كار می كردم . در آنجا يكی از وظايفم ، صدور ِ قبض و صندوق داری بود . از مراجعان پول می گرفتم و به نام ِ نامی ِ شان قبض می نوشتم . هنگام ِ تحويل ِ شيفت ، سخت ترين كار، برابری دادن ِ قبض ها با پول ِ صندوق و پس دادن ِ حساب بود . يادم هست حتا اگر دويست تومان كم بود ، ناگزير بودم دويست بار قبض ها را وارسی كنم تا مشكل برطرف شود كه معمولاً نمی شد و كارفرمای ِ بی مروت آن دويست تومان را فی الفور از حقوقم كم می كرد . عين ِ داروغه ی ِ ناتينگهام ، حتا پای ِ شكسته ام را نود درجه بالا می آورد تا اگر سكه ای ـ چيزی برای ِ روز ِ مبادا پس انداز كرده ام ، توی ِ مشتش بيفتد .
چند روز پيش كه در روزنامه خواندم دستگاه ِ قضايی اعلام كرده اختلاف حساب ِ يک ميليارد دلاری (و به قولی 25 ميليارد دلاری ِ) بانک ِ مركزی و دولت اشتباه ِ محاسباتی بوده و پرونده مختومه اعلام شده به آقای ِ كج باف ِ راست گوشه گفتم : ديدی چقدر در انتخاب ِ شغل بُز آوردم ! اگر به جای ِ آن مركز ِ كوفتی در بانک ِ مركزی كار گرفته بودم ، مجبور نبودم برای ِ دو قران اختلاف ِ محاسبه ده بار بالا ـ پايين كنم و حساب پس دهم . فهميدی چه آسان بانک گذشت كرد و اختلاف ِ كلانش با دولت حل و فصل شد ؟
گفت : در بانک ِ مركزی هم بودی توفيری به حالت نداشت . اختلاف حساب ِ آنها كلان بود برای ِ همين راحت حل و فصلش كردند اما خرده حساب های ِ تو هميشه جزيی بود در نتيجه تا قيام ِ قيامت يک لنگه پا نگهت می داشتند !
(3)
بر آن گوشه ی ِ سفيد
در خيابانی خلوت روی ِ ديواری قديمی اما استوار ، نوشته هايی ديدم كه پيدا بود سال ها پيشينه دارد . يک جای ِ ديوار ، كليشه ای رنگ پريده اما درشت به چشم می خورد كه نوشته بود : مسعود ِ رجوی ، كمی آنسوتر با اسپری ِ كم رنگ شده نوشته بودند : بنی صدر و تازگی ها روی ِ همان ديوار يک نفر با رنگ ِ سبز ، چنين نگاشته بود : زنده باد موسوی !
گوشه ای از ديوار سفيد بود . از خودم پرسيدم : يعنی در آينده نام ِ چه كسی بر آن گوشه ی ِ سفيد نوشته خواهد شد ؟!
سرانگشت
درود بر احمد ِ سخاورز !
اين كاريكاتور ِ فوق العاده خوب به سال ِ 1364 در ماهنامه ی ِ طنز ِ آهنگر (در تبعيد) به چاپ رسيده است . كاريكاتوريست ِ آن احمد ِ سخاورز است كه بيست و چهار سال پيش به گونه ای نبوغ آسا ، امروز ِ حكومت ِ اسلامی را پيش بينی كرده است . در جايی خواندم كه استاد اين روزها در كانادا زندگی می كند . تنش به ناز ِ طبيبان نيازمند مباد !
ـ توضيح ِ غير ِ ضروری : كژدم وقتی در حلقه ی ِ آتش محاصره می شود ، خودش را نيش می زند و خودكشی می كند .
(2)
ای كاش در بانک ِ مركزی كار كرده بودم !
در دوران ِ دانشجويی برای ِ شندرغاز در مركزی وابسته به بخش ِ خصوصی كار می كردم . در آنجا يكی از وظايفم ، صدور ِ قبض و صندوق داری بود . از مراجعان پول می گرفتم و به نام ِ نامی ِ شان قبض می نوشتم . هنگام ِ تحويل ِ شيفت ، سخت ترين كار، برابری دادن ِ قبض ها با پول ِ صندوق و پس دادن ِ حساب بود . يادم هست حتا اگر دويست تومان كم بود ، ناگزير بودم دويست بار قبض ها را وارسی كنم تا مشكل برطرف شود كه معمولاً نمی شد و كارفرمای ِ بی مروت آن دويست تومان را فی الفور از حقوقم كم می كرد . عين ِ داروغه ی ِ ناتينگهام ، حتا پای ِ شكسته ام را نود درجه بالا می آورد تا اگر سكه ای ـ چيزی برای ِ روز ِ مبادا پس انداز كرده ام ، توی ِ مشتش بيفتد .
چند روز پيش كه در روزنامه خواندم دستگاه ِ قضايی اعلام كرده اختلاف حساب ِ يک ميليارد دلاری (و به قولی 25 ميليارد دلاری ِ) بانک ِ مركزی و دولت اشتباه ِ محاسباتی بوده و پرونده مختومه اعلام شده به آقای ِ كج باف ِ راست گوشه گفتم : ديدی چقدر در انتخاب ِ شغل بُز آوردم ! اگر به جای ِ آن مركز ِ كوفتی در بانک ِ مركزی كار گرفته بودم ، مجبور نبودم برای ِ دو قران اختلاف ِ محاسبه ده بار بالا ـ پايين كنم و حساب پس دهم . فهميدی چه آسان بانک گذشت كرد و اختلاف ِ كلانش با دولت حل و فصل شد ؟
گفت : در بانک ِ مركزی هم بودی توفيری به حالت نداشت . اختلاف حساب ِ آنها كلان بود برای ِ همين راحت حل و فصلش كردند اما خرده حساب های ِ تو هميشه جزيی بود در نتيجه تا قيام ِ قيامت يک لنگه پا نگهت می داشتند !
(3)
بر آن گوشه ی ِ سفيد
در خيابانی خلوت روی ِ ديواری قديمی اما استوار ، نوشته هايی ديدم كه پيدا بود سال ها پيشينه دارد . يک جای ِ ديوار ، كليشه ای رنگ پريده اما درشت به چشم می خورد كه نوشته بود : مسعود ِ رجوی ، كمی آنسوتر با اسپری ِ كم رنگ شده نوشته بودند : بنی صدر و تازگی ها روی ِ همان ديوار يک نفر با رنگ ِ سبز ، چنين نگاشته بود : زنده باد موسوی !
گوشه ای از ديوار سفيد بود . از خودم پرسيدم : يعنی در آينده نام ِ چه كسی بر آن گوشه ی ِ سفيد نوشته خواهد شد ؟!
سرانگشت
Tuesday, October 13, 2009
ترقی ِ معكوس
سالها باش و بدين عيش بناز
تو و مُردار ِ تو و عمر ِ دراز (1)
هومان ِ مجد : "... جیمی کارتر پیش از این [ پيش از سفر ِ خاتمی به نيويورک در دوران ِ رياست جمهوری اش ] فکسی به دفتر نمایندگی ایران در سازمان ملل فرستاده بود و خطاب به آقای خاتمی نوشته بود اگر امکان دارد مایل است در این سفر با وی دیدار داشته باشد. آقای خاتمی هم از طریق همین دفتر پاسخ داد که سپاسگزارم اما این امکان وجود ندارد و هیچ تماس دیگری صورت نگرفت... " (نشريه ی ِ الكترونيكی ِ راديو فردا 10 / 10 / 2009 )
برش ِ اول : (سال ِ 1357) تلفن ِ دفتر ِ جيمی كارتر به صدا درمی آيد . منشی ِ رييس جمهور كه مردی است جوانسال گوشی را برمی دارد . آنطرف ِ سيم پادشاه ِ ايران است با صدايی لرزان .
محمدرضا شاه : عذر می خوام جناب ِ آقا ... پرزيدنت كارتر تشريف دارند ؟
منشی خيلی آرام اسم ِ تماس گيرنده را به كارتر كه در همان اتاق است می فهماند . كارتر با عصبانيت اشاره می كند كه حرف نمی زند .
منشی : بازم شما؟ مگه نگفتم ايشون تمايل ندارن با شما صحبت كنن ؟!
محمدرضا شاه : آقای ِ محترم ، من از دوستان ِ ايشون هستم . الان در وضعيت ِ بدی گرفتار شدم . تقاضا می كنم اجازه بدن باهاشون مشورت كنم .
منشی : ايشون شما رو نمی پذيرن ... ديگه مزاحم نشيد !
منشی گوشی را می گذارد . كارتر از كار او راضی است .
كارتر : هه ! مرتيكه ی ِ فناتيک !
برش ِ دوم : (دوره ی ِ رياست جمهوری ِ خاتمی ) در دفتر ِ نمايندگی ِ ايران در سازمان ملل دستگاه ِ فكس به صدا در می آيد . مسوول ِ دفتر فكس را بر می دارد و نگاه می كند . از طرف ِ كارتر است ؛ نوشته :
"جناب ِ آقای ِ خاتمی رييس جمهور ِ محترم ِ ايران
اگر امکان دارد مایلم در این سفر با شما دیدار كنم . "
مسوول ، مراتب را به خاتمی گزارش می كند .
خاتمی (به مسوول): سپاسگزاری كنيد ، بگيد امكانش نيست .
برش ِ سوم : (دفتر ِ سيدعلی گدا ) زنگ ِ تلفن به صدا در می آيد . سيدعلی گوشی را برمی دارد .
سيدعلی : الو ... كيه ؟!
كارتر : سلام عرض كردم آقا . من جيمی كارتر هستم ، رييس جمهور ِ اسبق ِ آمريكا . اگه اجازه بفرمايين می خواستم ازتون وقت ِ ملاقات بگيرم تا درباره ی ِ برخی مشكلات ِ فی مابين صحبت كنيم . اميدوارم كه بتونم به حلش كمكی ...
سيدعلی (عصبانی) : چی ؟! ... دشمن ؟! .... برو گمشو ! ... گستاخ !
برش ِ چهارم : تلفن ِ حسن نصرالله زنگ می خورد . خالد مشعل هم با اوست .
نصرالله : ها .... چيه ؟ ... تويی دوباره جيمی ؟! ... ما را نمودی ... باشه بابا ، پاشو بيا حرف بزنيم ... جمعه بعد از نماز بيا .
مشعل (به نصرالله): بگو آبجيتم با خودت بيار !
برش ِ پنجم : كوه های ِ افغانستان . درون ِ يک غار ِ تاريک . يک نفر در گوشه ی ِ غار مشغول ِ قضای ِ حاجت است . تلفن ِ دستی زنگ می زند . مرد ِ غارنشين هنوز كارش تمام نشده و اهن اهن می كند . تلفن روی ِ انسرينگ می رود . صدايی در غار می پيچد :
صدا : الو ! جناب ِ آقای ِ بن لادن سلام عليكم ... بنده جيمی كارتر هستم ، كوچيک ِ شما ... می خواستم تقاضا كنم ...
برش ِ ششم :
از دست بوس ميل به پابوس كرده ای
خاكت به سر ، ترقی ِ معكوس كرده ای
سرانگشت
1 ـ از مثنوی ِ " عقاب " سروده ی ِ پرويز ِ ناتل ِ خانلری
Sunday, October 11, 2009
پدافند ِ پفكی !
(1)
پدافند ِ پفكی !
متاسفم كه بگويم دفاع ِ داريوش ِ آشوری از علوم ِ انسانی در بی بی سی و صدای ِ آمريكا ، آبكی و سطحی بود .
پی نوشت : پيروز ِ مجتهدزاده هم ثابت كرد خيلی قالتاقه !
(2)
از نيستان تا مرا ببريده اند ...
بدبختی ِ پاكستان از وقتی شروع شد كه از هندوستان جدا شد و بدبختی ِ افغانستان از موقعی كه از ايران جدا شد . در پاكستان آزمندی و توحش ِ اسلامی را خويشتن بانی و شكيبايی ِ هندوان می توانست به تعادل برساند و در افغانستان عقب ماندگی ِ قاجاری را پيوستگی با ايران ِ عصر ِ پهلوی برطرف می كرد .
(3)
آمار
بنجامين ديزرلی می گويد دروغ بر سه نوع است (به ترتيب از ضعيف تاشديد) : 1 ـ دروغ 2ـ دروغ ِ شاخدار 3 ـ آمار !
سرانگشت
پدافند ِ پفكی !
متاسفم كه بگويم دفاع ِ داريوش ِ آشوری از علوم ِ انسانی در بی بی سی و صدای ِ آمريكا ، آبكی و سطحی بود .
پی نوشت : پيروز ِ مجتهدزاده هم ثابت كرد خيلی قالتاقه !
(2)
از نيستان تا مرا ببريده اند ...
بدبختی ِ پاكستان از وقتی شروع شد كه از هندوستان جدا شد و بدبختی ِ افغانستان از موقعی كه از ايران جدا شد . در پاكستان آزمندی و توحش ِ اسلامی را خويشتن بانی و شكيبايی ِ هندوان می توانست به تعادل برساند و در افغانستان عقب ماندگی ِ قاجاری را پيوستگی با ايران ِ عصر ِ پهلوی برطرف می كرد .
(3)
آمار
بنجامين ديزرلی می گويد دروغ بر سه نوع است (به ترتيب از ضعيف تاشديد) : 1 ـ دروغ 2ـ دروغ ِ شاخدار 3 ـ آمار !
سرانگشت
Subscribe to:
Posts (Atom)